عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
52
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
رسيد تا بيرون شود زليخا بوى در رسيده بود دستش بدامن قفا رسيد بگرفت و فرو دريد ، « وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ » - القد - القطع طولا و - القدد - القطع و منه سمّى القديد ، « وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ » اى و جدا زوجها واقفا عند الباب و كان معه ابن عمّها فحضرها فى ذلك الوقت كيد لمّا فاجات سيّدها ، « قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً » چون بر در رسيدند : يوسف گريزان و زليخا از پس وى دوان ، آن يكى برهان حق ديده و از بيم خداى تعالى مغلوب گشته ! و اين يكى را غلبات عشق بسودا آورده ! زليخا چون شوى خود را ديد بشوريد خواست تا تهمت خود بر يوسف افكند ، كيد ساخت آن ساعت و گفت : « ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً » گناه خود بر يوسف افكند تا خود را متبرّا گرداند ، گفت : من در خانه خفته بودم كه اين غلام بسر من آمد تا دست بى ادبى بر من دراز كند و حرمت تو بخيانت تباه گرداند ! من بيدار شدم ، وى از من بگريخت ، من خواستم كه او را بگيرم تا ادب كنم ، اين آواز و شغب و دويدن من بر پى وى از آن بود . گفتهاند كه اگر دوستى وى حقيقت بودى و عشق وى درست ، چنين نكردى و خود را بيوسف برنگزيدى ، لكن شهوتى بود غالب و انديشهاى فاسد ، زليخا چون بر يوسف « 1 » غمز كرد و گناه سوى وى نهاد بترسيد از آنك يوسف را زيانى رسد ، همى شوى « 2 » خود را تلقين عقوبت كرد ، گفت : جزاى وى آنست كه او را بزندان كنند و بزنند . قال « هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » اى طالبتنى بالمواقعة ، چون زليخا آن سخن بگفت يوسف گفت بر من دروغ مىگويد كه اين فعل كردهء اوست و شرمسارى من و دلتنگى تو ازوست . و يوسف بر آن نبود كه كشف آن حال كند و فضيحت وى خواهد اگر نه بر وى دروغ نهادى و گناه بر وى بستى ، عزيز چون ايشان را چنان ديد به شك افتاد كه از ايشان گناه كار كدامست ، ابن عم زليخا كه با عزيز آن ساعت نشسته بود مردى حكيم بود گفت : « إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ » ، و گفتهاند نه كه شاهد طفلى بود هفت روزه در گهواره ، خواهر زادهء زليخا ، نام
--> ( 1 ) - نسخهء الف : چون يوسف ( 2 ) - نسخهء الف : رسد شوى